تبليغاتX
من دريا ميشوم

مدتها یک بنده خدایی که خیلی از من کوچکتر بود ابراز علاقه میکرد و چند بار هم دست به خودکشی زده بود. حالا به خاطر من بود یا واقعا مشکل داشت نمیدونم ولی خودش میگفت مشکلم شما هستید!!!!!!!!!!!!

راستش برام خوشایند نبود که احساسشو بیان میکرد و یک جورایی به دلم نمی نشست شاید به این دلیل بود که گاهی اوقات حرفهایی میزد که باعث شده بود من اینطور برداشت کنم که مشکل روحی داره یا از درد تنهاییه. راههای متعددی پیشنهاد دادم که همشون بی نتیجه بود و دوباره قضیه به من بدشانس ختم میشد.

هر سخن کز دل براید لاجرم بر دل نشیند

به هر حال چون مشکلش حاد بود هیچ وقت تو ذوقش نمیزدم و یک جورایی مدارا میکردم. اواخر ترم پیش اومد خداحافظی!!!!!!!!!!!! گفت دیگه نمیاد درسشو ادامه بده. گفت انگیزه نداره و............ منم اکثرا سعی میکردم بهش انرژی مثبت بدم هرچند که خودم بسیار نیازمند این بودم که یکی بهم انرژی بده!!!!!!!!

منتظر بودم ببینم تا چه حد سر حرفش هست. تا اینکه هفته پیش زنگ زد و داشت ذوق مرگ میشد

گفت فقط یک ترم دیگه میاد و با یک مدرک پایین تر همین جا تموم میکنه و بعد میره اونور آب.!!!!!!

خوشحال بود که خودشو از محیطی که من بودم نجات میده!!!!!!

کلی هم تشکر کرد که در این مدت کمکش کردم

راستش خیلی خوشحال شدم از این که هیچ وقت دلشو نشکستم ، سعی کردم صبور باشم و تو ذوقش نزم



نوشته شده توسط دريا در ساعت 14:53 | لینک  | 

از چه میگویی حکایت

شهر دل خالیست، خاموشست

شهرزاد قصه گو تنهاست

برکه آرام است و غمگین

نه صدایی، نه دگر آوای گرم آشنایی

بر خیابانهای ساکت مانده

تنها رده پایی................

نوشته شده توسط دريا در ساعت 10:22 | لینک  | 

راستش دیگه حوصله این وبلاگ را ندارم. تا به حال که این وبلاگ نویسی هیچ جذابیتی برام نداشته. یه مدت اون اوایل سعی کردم یک چیزایی بنویسم ولی الان اصلا برام مهم نیست. چند بار خواستم حذفش کنم ولی دلم نیومد. گفتم بزار باشه شاید زمانی دوباره تصمیم گرفتم بنویسم

الان بعد از مدتها بیادش افتادم. شاید به این خاطر باشه که از لحاظ روحی خیلی تحت فشار هستم و میبینم که اطرافیانم هم همچین دلخوش و شاد و شنگول نیستن آخی باید از همشون عذر خواهی کنم که نمیتونم باری از دوششون بر دارم. فقط سرمایه من دعایی است

خدایا آرزو دارم همه بنده هات دلشاد باشن و مشکلاتشون با توکل بر تو حل بشه

 

 

نوشته شده توسط دريا در ساعت 16:9 | لینک  | 

خیلی وقت بود مطلب جدیدی ننوشته بودم. ولی دیدم فقط میتونم با نوشتن حرف دلمو بزنم. امروز با پرسیدن یک سوال از یکی از دوستام باعث ایجاد سوء تفاهم و ناراحتی شدم. خدا شاهده در دلم منظوری نداشتم یا خدای ناکرده قصد توهین در کار نبود. رفع کردن سوء تفاهم هم کمی مشکل بود یا حداقل در توان من نبود!!!!!

این امر به مراتب ناراحتیه بیشتری در من بوجود آورده. از خودم میپرسم چرا من که دلی بی غل و غش و بی کینه دارم باید جوری عمل کنم که رفتارم خصوصیات خوبم را تحت الشعاع قرار بده و یا باعث ناراحتی افرادی بشه که در طول زندگی به نوعی همراه و همدل من بودن.شاید گاهی من هم خودخواه و پرتوقع میشم و انتظار دارم همیشه منو درک کنن. یا اینکه فکر میکنم از بس منو دوست دارن خیلی با ملاحظه رفتار میکنن!!!! (دارم برا خودم نوشابه باز میکنم). نمیدونم این دیگه قضاوتش با شماها.

به هر حال باید این سخن زیبای "دکتر شریعتی" را بیاد داشته باشیم.

خدایا کمکم کن تا وقتی میخواهم درباره راه رفتن کسی قضاوت کنم

 کمی با کفشهای او را بروم

 

   

 

نوشته شده توسط دريا در ساعت 20:51 | لینک  | 

امروز روز حالگیری بود . وقتی اومدم ایمیلهامو چک کنم دیدم وای چه خرابکاری ای کردم. البته از من این کارها بعید نیست. معمولا مسیج و ایمیل های اشتباهی زیاد میفرستم. روز قبل چند دقیقه از اتاق رفتم بیرون، وقتی برگشتم دیدیم ۲ تا دانشجوی پررو و گستاخ رفتن سر کامپیوتری که من کار میکردم .تمام فایلها و ایمیلهام در اون موقع باز بود و حسابی داشتن گشت و گذار میکردن.  بعد از یک گوشمالی حسابی  دست بکارشدم تا تمام پسوردهای ایمیلهام و بعضی از فایلهامو عوض کنم.در یک مورد باید به سردبیر ایمیل میزدم و درخواست تغییر پسورد را میکردم.  مغزم در اون لحظه از کار افتاده بود. ۲ بار در خواستم را فرستادم. اولین بار خیلی ناقص بود برا بار دوم سعی کردم کاملترش کنم اونم با چه جملات مسخره و خنده داری (البته بعدا پی به مضحک بودنش بردم) !!! خلاصه امروز رفتم ببینم پسورد جدید را برام فرستادن؟ دیدم نه خبری نبود. خواستم دوباره بفرستم و براشون بگم اورژانسیه که متوجه شدم بللللللللله به یک نفر دیگه اشتباه ارسال کردم.حسابی داغ کرده بودم.ولی گفتم بیخیال رفته که رفته خودش میفهمه اشتباه شده

 ا ساعت بعد یک تلفن داشتم. یکی از اقوام رفته بود دکتر سنوگرافی، که به توده ای در یکی از ارگانهای بدنش مشکوک شده بودن. که خیلی نگرانش کرده بود.

۲ ساعت بعد:

یک نفر اومده بود پیشم درد دل میکرد و اشک میریخت . چند بار دست به خودکشی زده بود. سعی کردم باهاش حرف بزنم. راه حلهای مختلف ارائه بدم!!! ولی فایده نداشت.بغض گلومو گرفته بود. حسابی به قول یکی از دوستام آب و روغن قاطی کرده بودم.بدتر این بود که میدونستم بخاطرمن دست به این کارا میزنه.ولی نمیتونستم بیشتر کمکش کنم.      

در راه برگشتن به خونه سعی کردم آهنگها شاد گوش بدم و به اتفاقات بنظر پیش پا افتاده بخندم.ولی تصویر و رفتار افرادی که باهاشون در تماس بودم جلوی چشمم رژه میرفت. بنی ادم اعضای یکدیگرند....

 خدایا به ما ایمان واقعی و صبر عنایت بفرما تا در مقابل مشکلات ریز و درشت زندگی از پا در نیایم و سر خم نکنیم 

 

نوشته شده توسط دريا در ساعت 22:0 | لینک  | 

چند سخن جالب در مورد زنان و مردان در این پست نوشتم.امیدوارم براتون تکراری نباشه. خودم شخصا نظر خاصی در مورد صحت و سقم این سخنان ندارم. معتقدم که مرد و زن باید درک متقابل از هم داشته باشن. هر  بهم نیاز دارند و باید همو کامل کنن و لی اگر قراره سوهان روح همدیگه باشن تنهایی زندگی کردن بسی بهتر است!!!

۱) زن بدون مرد مثل یک ماهی بدون دوچرخه است!  "گلوریا استاینم"

۲) مردها با یک بیماری وراثتی متولد میشوند. روانشناسان در تعریف این بیماری میگویند: ترس از اینکه اگر به زنی وابسته شوی، مرد مجردی در جای دیگری ممکن است از زندگی بیشتر از تو لذت ببرد!
"دیو باری"

۳)اگر زنی رنگ شاد بپوشد رژ لب بزند و کلاه عجیب و غریبی سرش بگذارد، شوهرش با اکراه او را با خودش به کوچه و خیابان میبرد ولی اگر کلاه کوچکی بر سرش بگذارد و کت و دامن خیاط دوز تن کند شوهرش با کمال میل او را بیرون می‌برد و تمام مدت به زنی که لباس رنگ شاد پوشیده و کلاه عجیب و غریب سرش گذاشته و رژ لب زده است خیره می‌شود!!
"بالتیمور بیکن"

۴) شما خیلی مردهای باهوش را می‌شناسید که با زن‌های کودن ازدواج کرده اند، ولی هرگز زن باهوشی را پیدا نمی‌کنید که با مرد کودنی ازدواج کرده باشد!
"اریکا جانگ"

 ۵) مردها دارای قوه بینایی هستند ولی زنها از بینش برخوردارند."ویکتور هوگو"

  ۶) ما نقاط مشترک زیادی با هم داشتیم ، من عاشق او بودم و او هم عاشق خودش بود !!!
" شلی وینترز"


 

 

نوشته شده توسط دريا در ساعت 8:55 | لینک  | 

از گل وا شده ی دورترین بوته خاک

بتو ای دوست سلام:

حالت آیا خوب است؟روزگارت آبیست؟

ساز عشقت کوک است؟

همه اینجا خوبند،

نی لبک میخواند،

قاصدک میرقصد،

باد عاشق شده است،

فکر من باش که من فکر توام....!

نوشته شده توسط دريا در ساعت 19:34 | لینک  | 

وای خدایا خیلی خوشحالم. بعد از مدتها بالاخره یک هیجان کوچیک برام پیش اومد. نمی دونم اخرش به کجا برسه؟آیا خوب تموم بشه یا نه؟ ولی از خدا میخوام خوب تموم بشه. ای خدا اذیت نکن٬!!! خواهش میکنم.

مدتها بود که یک کاری رو دستم باد کرده بود و برا هر جا میفرستادم بعد از ماهها معطلی ردش میکردن. ولی خوب سعی می کردم نا امید نشم و دوباره تلاش می کردم. بعد از عید فرستادم برای یک جای دیگه ای. و هر روز با اشتیاق ایمیلم را چک میکردم تا ببینم خبری شده یا نه؟ و هر بار نا امید میشدم. دیروز ۴ شنبه تصمیم گرفتم تا به طرف ایمیل بزنم ببینم بالاخره دارن چیکار میکنن؟مورد قبولشون هست یا نه؟اگر نمیخوانش جواب رد بدن. مال بد بیخه ریش صاحبش 

امروز ۵ شنبه اومدم تا ایمیلم را چک کنم. بلللللللللللله یک خبرایی بود. با استرس شدید ایمیلی که برام فرستاده بودن باز کردم منتظر بودم مثل سایر موارد قبلی بگن بابا این ایرادها را داره و نمی خواهیمش. ولی با کمال تعجبببببببببب دیدم نوشتن ایرادها بزودی برات میفرستیم و بعد از رفع اونها احتمال زیاد میپذیریم. راستش خیلی خوشحال شدم با وجود اینکه این احتمال هست که بعد از رفع اشکالات باز هم رد بشه. ولی خوب بازم بهتر از هیچه.مگه نه؟!!!

خدا جونم ازت ممنون. این بار کمک کن نا امید نشم و تو ذوقم نخوره.

راستی یکی از بستگانمون دیروز تصادف کردن و به رحمت خدا رفتن.همه رفتن برا مراسم خاک سپاری. و من اینجا پای کامپیوتر نشستم هم خوشحالم و هم بخاطر فوت فامیلمون ناراحت

نوشته شده توسط دريا در ساعت 11:36 | لینک  | 

تا به حال شده در مورد موضوعی حسابی درمونده بشید و تصمیم بگیرید دست یاری بسوی کسانی که فکر می کنید میتونن کمکتون کنن دراز کنید؟ حتی حاضر هستید چند برابر کمکی که کرده براش جبران کنید  ولی متاسفانه از همه نا امید میشد

خوب از نفر اول شروع میکنید تصمیم  میگیرید بهش زنگ بزنید و طلب یاری کنید ولی این به ذهنتون میرسه که ممکنه دست رد بسینتون بزنه و سنگ رو یختون کنه و یا دچار سوء تفاهم بشه

میرید سراغ نفر دوم میایید دست به زنگ بشید یا بهش یک ایمیل یا پیاممممک بزنید یادتون میفته که ممکنه با افراد دیگه در میون بزاره و اوضاع درهم و برهم بشه.مسلما شما دوست ندارید اینطور بشه پس منصرف میشید

به همین ترتیب نفر سوم ممکنه ازت طلبکار بشه نفر چهارم جیگرتو خون میکنه تا گره از مشکلت برداره و..........

وای چه حسه بدی بهتون دست میده.وضعیتی که برای فعلا من پیش اومده.امیدوارم شما جزء این دسته از افراد نباشید و همیشه جوری با اطرافیانتون برخورد کنید که بتونن روی کمکتون حساب کنن  

یاری اندر کس نمیبینم یاران را چه شد

دوستی که آخر آمد دوستداران را چه شد

 

 

 

 

نوشته شده توسط دريا در ساعت 19:21 | لینک  | 

با شروع امتحانات ترم ، دغدغه بعضی دانشجوها برای استفاده از راههای میان بر شروع میشه!!!! تا بالاخر یه طوری امتحانو پاس کنن!!!  بعضی از ترفندها و راههایی که بنظرم میرسه  نوشتم.شما هم اگر راهکار جدید برای تقلب و یا بر عکس اون مچ گیری دارید پیشنهاد کنید!! البته قابل ذکره که من دانشجوی خوبی هستم و از این کاراری بد نمیکنم!!

1) معمول ترین روش نگاه کردن روی برگه کنار دستی یا جلوییه. حالا بسته به این که قدر ت مانور و حرکات دورانی چشم چقدر باشه میزان بهره گیری از این دید زدن فرق میکنه. خوب اگر از بخت بد سوالات متفاوت باشه یا جابجا طرح شده باشن و استاد هم دلرحم باشه و یک اطلاع رسانی بکنه دیگه نمیشه هیچ کاری کرد !!!

2) جابجا کردن برگه ها: این روش هم نیاز به شجاعت زیاد داره. هر گونه حرکت سریع برای جابجایی میتونه جلب توجه کنه و ابروی طرفو را بریزه!!!

3) بعضی ازدانشجویان عزیز از استاد تقاضا دارن که سوالات امتحانی به ترتیب مباحث جزوه طرح بشن تا سر امتحان مطالب در ذهنشون قاطی نشه!!!!! ولی اشتباه میکنن چون دیگه دستشون رو شده. دلیلش اینه که این عزیزان با اوردن کاغذ های مینیاتوری که براشون کلی زحمت کشیدن و روی اونها کپی کردن میخوان راحت تر بتونن جوابو پیدا کنن. اگر سوالات در هم و برهم باشه کاربرد این روش هم کم میشه!!!

4) اوردن سی دی های متفاوت علمی و غیر علمی و خلاصه از این دست ترفندا برای نمک گیر کردن استاد بیچاره !!!!

5) اخرین راه خیلی جالبه!!!! این که طرف خودشو عاشق ، شیفته و مرید استاد نشون میدن و با پیامکهای وقت و بیوقت و یا تهدید به خودکشی حال استاد نگون بخت را میگیرن. خدایی خیلی رو میخواد. قابل ذکره که این روش در نزدیکیهای امتحان کاربرد نداره توصیه میشه بیخود خودتونو سنگ رو یخ نکنید.اگر خیلی جسور هستین حداقل از قبل یک مدتی وقت بذارین و روی مخ و قلب استاد کارکنید!!!! البته بنظر نمیرسه چیزی عایدتون بشه!!!! و ممکنه کارتون به جای باریک بکشه!!






نوشته شده توسط دريا در ساعت 11:27 | لینک  | 

      جان اسیر دل است            دل اسیر دوست

      دوست چه میداند            دل اسیر اوست

 

اکثرما آدمها از هم بیخبریم. با یک سلام (اونم گاهی به زور) از کنار هم رد

میشیم برای اینکه فکرنکنن بی ادب هستیم!!!! بعضی اوقات هم خیلی بی معرفت

میشیم و جواب محبت اطرافیانو با یک مشت محکم پاسخ میدیم. پس چه وقت

فرا میرسه که به خودمون بیایم؟

خیلی خوبه قدر همدیگر را بدونیم قبل از اینکه

دیربشه وافسوس بخوریم

 

 

 

نوشته شده توسط دريا در ساعت 10:58 | لینک  | 

تا به حال براتون پيش اومده شروع ميكنيد از موضوعي يا كسي يا نا كجا آباد تعريف كنيد  فقط برا اينكه حرفي زده باشيد يهو!!!!! اطرافيان شروع ميكنن نصيحت و حسابي حالتو ميگيرن

واي چه حسه بديه. ميخواي ثابت كني بابا بيمنظور بوده ولي انگار آب در هاون ميكوبي تازه اوضاع بدتر ميشه و فكر ميكنن جبهه گيري كردي.گاهي بد شانسي بياري همينه

فكر ميكني چقدر مظلوم واقع شديو دلت حسابي ميسوزه. در دلت ميگي تا من باشم ديگه حرف نزنم


  خر ما علاوه بر اينكه از همون موقعه ها دم نداشته حتي گاهي فراتر ميره و يك وجب بالاتر را هم نداره!!!!!!!
نوشته شده توسط دريا در ساعت 12:12 | لینک  | 

۱) از کارهایی که ناچاری انجام دهی لذت ببر. نق زدن تو رو خسته تر می کند و نمی گذاردکار را درست انجام دهی. اما اگر با موفقیت مانند یک دوست عمل کنی،مثل سگ همه جا به دنبالت خواهد آمد.

۲) تمرین کن تا از درون شاد باشی . اجازه نده دیگران برای شاد کردن تو تصمیم بگیرند. خودت رئیس کارخانه شادی سازی باش

۳)ذهنت را مانند ابر سفیدی که در آسمان است، آزاد کن.تلاش کن، اما نتایج کار را واگذار تا با هم کنار بیایند.برای ابر چه فرقی می کنه باد از کدوم سمت بوزه.چرا وقتت را برای چیزی که در کنترل تو نیست ، تلف می کنی؟

۴) هنگام تصمیم گیری ابتدا نباید بپرسی:از این کار چه نفعی عایدم خواهد شد؟پرسش درست این است که : چه کاری به نفع ماست؟خانه زمانی مستحکم است که همه دیوارهایش استوار باشند.

 

فعلا این ۴ راز را علی الحساب داشته باشید اگر موثر بود میریم سر نسخه بعدی




نوشته شده توسط دريا در ساعت 16:11 | لینک  | 

خدمت همه دوستان عزيز سلام

خواستم ازتون تشكر كنم كه وبلاگ من را ميخونيد و كلي منو تشويق ميكنيد!!!!!

از اينكه بنظرتون جالب مياد خوشحالم. ولي خوب خودم ميدونم چه خبره!!!!!! فصل هندونه هست ديگه!!

به هر حال سعي ميكنم بهترش كنم تا واقعا جالب بشه !!!



نوشته شده توسط دريا در ساعت 10:8 | لینک  | 

راستش به این فکر میکردم که هر کسی در زمینه خاصی استعداد داره.من یکی استعداد خاصی در زمینه نویسندگی دارم!!!! دست به قلمم توپه.یادم میاد قدیما زنگ انشاء یکی از بدترین ساعتها برای من بود. وقتی معلم موضوعی را پیشنهاد میکرد تا برای هفته آینده در موردش بنویسیم عزا میگرفتم چی بنویسم.

طبق معمول میومدم و دست به دامن مامان میشدم که به من انشاء بگه. اگر استثنا" خودم اون هفته مینوشتم سر کلاس خدا خدا میکردم تا معلم اسم منو صدا نزنه و من مجبور بشم برم جلو کلاس انشامو بخونم  

خوشبختانه اون دوران گذشت و من از شرش راحت شدم.

تصمیم گرفتم وبلاگی داشته باشم.متاسفانه این تصمیم باعث شد مشکل دوران طفولیتم یادم بیفته.نمیدونم چی بنویسم.همونطور که یکی از دوستان گفتن وبلاگم مثل مسجد میمونه!!!! و کمتر کسی حاضر میشه قدم رنجه کنه و یک سری بهش بزنه.

راست گفتن:   کار هر بز نیست خرمن کوفتن         گاو نر میخواهد و مرد کهن

 

نوشته شده توسط دريا در ساعت 21:1 | لینک  | 

اول از یک جوک شروع میکنم:

کلینیک زیبایی یوزارسیف:لولو بیار هولو ببر.

دیروز یکی از اساتید محترمی که ۳ سال از عمر منو در راه تحقیق و علم بباد داده تماس گرفت. بعد از کمی صحبت علمی در مورد تصمیماتشون در بخش گله گزاری کردم. بنده خدا اصلا انتظار نداشت.خیلی جا خورده و فرمودن پس اینو تو دلت نگه داشته بودی تا من تماس بگیرم!!!!!!!!

من که خودم خوشحال بودم چون حرف دلمو بهش گفتم ولی نه همشو بقیه را گذاشتم بعد تا خدمتش برسم (البته من در خلوت خودم حرف مفت زیاد میزنم و شعار میدم  وتا طرف را میبینم اصلا بکل فراموش میکنم).

تا اینکه عصر یکی از همکاران که با من درد مشترک  و دلش  از این بشر خون بود  زنگ زد. دو نفری تا میتونستیم عقده گشایی کردیم. خلاصه گوشزد کرد که اصلا دوره  این بنده خدا را خط سیاه بکشم!!!!!! و با خودش همکاری کنم!!!!!

ایشون گفتن اگر یوزارسیف و فرشته هاش هم جمع بشن نمی تونن برای این استاد عزیز کاری کنن 

نوشته شده توسط دريا در ساعت 14:6 | لینک  | 

ماستها را کيسه کرد


اصطلاح بالا کنایه از: جا خوردن، ترسیدن، از تهدید کسی غلاف کردن و دم در کشیدن و یا دست از کار خود برداشتن است.

فی المثل گفته می شود:«فلانی چون سنبه را پرزور دید ماستها را کیسه کرد.» یا به عبارت دیگر به محض اینکه صدای مدیر یا ناظم بلند شد بچه ها ماستها را کیسه کردند و غیره...

اکنون ببینیم وقتی که ماست داخل کیسه می شود چه ارتباطی با ترس و تسلیم و جا خوردگی پیدا می کند.


ژنرال کریمخان ملقب به مختارالسلطنه سردار منصوب در اواخر سلطنت ناصرالدین شاه قاجار مدتی رییس فوج فتحیۀ اصفهان بود و زیر نظر ظل السلطان فرزند ارشد ناصرالدین شاه انجام وظیفه می کرد.  پارک مختارالسلطنه در اصفهان که اکنون گویا محل کنسولگری انگلیس است به او تعلق داشته است.

مختارالسلطنه پس از چندی از اصفهان به تهران آمد و به علت ناامنی و گرانی که در تهران بروز کرده بود حسب الامر ناصرالدین شاه حکومت پایتخت را برعهده گرفت.در آن زمان که هنوز اصول دموکراسی در ایران برقرار نشده و شهرداری (بلدیه) وجود نداشته است حکام وقت با اختیارات تامه و کلیۀ امور و شئون قلمرو حکومتی من جمله امر خوار بار و تثبیت نرخها و قیمتها نظارت کامله داشته اند و محتکران و گرانفروشان را شدیداً مجازات می کردند.

گدایان و بیکاره ها در زمان حکومت مختارالسلطنه به سبب گرانی و نابسامانی شهر ضمن عبور از کنار دکانها چیزی برمی داشتند و به اصطلاح ناخونک می زدند. مختارالسطنه برای جلوگیری از این بی نظمی دستور داد گوش چند نفر از گدایان متجاوز و ناخونک زن را با میخهای کوچک به درخت نارون در کوچه ها و خیابان های تهران میخکوب کردند و بدین وسیله از گدایان و بیکاره ها دفع شر و رفع مزاحمت شد.

روزی به مختارالسلطنه اطلاع داده اند که نرخ ماست در تهران خیلی گران شده طبقات پایین را از این مادۀ غذایی که ارزانترین چاشنی و قاتق نان آنهاست نمی توانند استفاده کنند. مختارالسلطنه اوامر و دستورات غلاظ و شداد صادر کرد و ماست فروشان را از گرانفروشی برحذر داشت.

چون چندی بدین منوال گذشت برای اطمینان خاطر شخصاً با قیافۀ ناشناخته و متنکر به یکی از دکانهای لبنیات فروشی رفت و مقداری ماست خواست.

ماستفروش که مختارالسلطنه را نشناخته و فقط نامش را شنیده بود پرسید:«چه جور ماست می خواهی؟» مختارالسلطنه گفت:«مگر چند جور ماست داریم؟» ماست فروش جواب داد:«معلوم می شود تازه به تهران آمدی و نمی دانی که دو جور ماست داریم: یکی ماست معمولی، دیگری ماست مختارالسلطنه!»

مختارالسلطنه با حیرت و شگفتی از ترکیب و خاصیت این دو نوع ماست پرسید. ماست فروش گفت:«ماست معمولی همان ماستی است که از شیر می گیرند و بدون آنکه آب داخلش کنیم تا قبل از حکومت مختارالسلطنه با هر قیمتی که دلمان می خواست به مشتری می فروختیم. الان هم در پستوی دکان از آن ماست موجود دارم که اگر مایل باشید می توانید ببینید و البته به قیمتی که برایم صرف می کند بخرید! اما ماست مختارالسلطنه همین طغار دوغ است که در جلوی دکان و مقابل چشم شما قرار دارد و از یک ثلث ماست و دو ثلث آب ترکیب شده است! از آنجایی که این ماست را به نرخ مختارالسلطنه می فروشیم به این جهت ما لبنیات فروشها این جور ماست را ماست مختارالسلطنه لقب داده ایم! حالا از کدام ماست می خواهی؟ این یا آن؟!»

مختارالسلطنه که تا آن موقع خونسردیش را حفظ کرده بود بیش از این طاقت نیاورده به فراشان حکومتی که دورادور شاهد صحنه و گوش به فرمان خان حاکم بودند امر کرد ماست فروش را جلوی دکانش به طور وارونه آویزان کردند و بند تنبانش را محکم بستند. سپس طغار دوغ را از بالا داخل دو لنگۀ شلوارش سرازیر کردند و شلوار را از بالا به مچ پاهایش بستند. بعد از آنکه فرمانش اجرا شد آن گاه رو به ماست فروش کرد و گفت:«آنقدر باید به این شکل آویزان باشی تا تمام آبهایی که داخل این ماست کردی از خشتک تو خارج شود و لباسها و سر صورت ترا آلوده کند تا دیگر جرأت نکنی آب داخل ماست بکنی!»

چون سایر لبنیات فروشها از مجازات شدید مختارالسلطنه نسبت به ماست فروش یاد شده آگاه گردیدند همه و همه ماستها را کیسه کردند تا آبهایی که داخلش کرده بودند خارج شود و مثل همکارشان گرفتار قهر و غضب مختارالسلطنه نشوند.

آری، عبارت مثلی ماستها را کیسه کرد از آن تاریخ یعنی یک صد سال قبل ضرب المثل شد و در موارد مشابه که حاکی از ترس و تسلیم و جاخوردگی باشد مجازاً مورد استفاده قرار می گیرد.

 

نوشته شده توسط دريا در ساعت 15:7 | لینک  | 

واي بد قولي چقدر وحشتناكه.

من تا بحال چندين بار در زمينه موضوع خاصي به يك نفر قول دادم اونم از ته دل و لي هر بار زدم زيرش  و دوباره از اول قسم و آيه كه بخدا دفعه اخره و اگر اين بار قولم را شكستم فلان و بهمان و....................ولي خوب روز از نو روزي از نو و دوباره شروع شده.

ميدونم ديگه رو حرفام حساب باز نميكنه و ارزشي براي قولهام قائل نيست. البته بهش حق ميدم. ولي دلم ميخواد از اين طريق بهش بگم منو ببخشه. كاري ميكنم كه اعتمادشو بدست بيارم. هميشه توبه گرگ مرگ نيست!!!!!!!!!!!!

تقديم به كسي كه بدقوليهامو تحمل كرده همراه با !!!!!!!!!!!!!!!

نوشته شده توسط دريا در ساعت 10:33 | لینک  | 


امروز به اين نتيجه رسيدم كه هر كسي لياقت پيشرفت را نداره. چرا بعضي از افراد بي صلاحيت پستهايي كه در حدشون نيست اشغال ميكنن. يكي از اين پستهاي مهم هيات علمي دانشگاه است. يه بركت اين جاسبي و دانشگاه آزاد كه مثل قارچ همه جا سبز شده و تند تند مدرك ميده بيرون بعضي از اين ادمهي خرفت شدن استاد دانشگاه. 10 سال پشت كنكور در جا ميزدن!!!!!!!!!!!  البته سوء تفاهم نشه . اين قضيه شامل همه نميشه. به همين علت خيلي بي ظرفيت هستن. فكر ميكنن اجازه دارن با اطرافيانشون از دانشجو بگير تا همكار هر جور ميخوان صحبت كنن.

مثلا امروز كه مباحث درسي را با يكي از همكاران تقسيم ميكردم و مشخص ميكرديم هر كس چند جلسه بره سر كلاس ايشون عصباني شدن و با حالت قهر گفتن اصلا من نميام درس بدم !!!! و برگه اي را كه در دست داشتن به روي ميز پرتاب كردن.خيلي برام جالب بود فكر كردم الان در مهد كودك بسر ميبرم!!!!!!!!!!!!

پيش خودم گفتم پس شكايت دانشجوها و درد دل كردنشون در مورد اخلاق و رفتار اين استاد محترم دانشگاه!!!!!!!!!!!! بيجا نبوده.

دلم ميخواست بهش بگم ادب و تربيت از كسب علم مهمتره و به عبارتي پيش نيازشه.

نه هر كه چهره بر افروخت دلبري داند                   







نوشته شده توسط دريا در ساعت 14:26 | لینک  | 

خدايا شكرت از اينكه تحمل شنيدن دروغ را به من عطا كردي ولي توانايي!!!! دروغ گفتن را نه. تحمل نامهرباني ديدن را دارم ولي توانايي نامهربان بودن را نه

خدايا شكرت از اينكه ميتونم  رفتارهاي خصمانه اين حيوانات دوپا را تحمل كنم ولي توانايي دشمني كردن را نه

خدايا شكرت از اينكه تا اين حد حقير نيستم كه چون همكارم به من رأي مثبت نداده تا رييس بشم حالا ديگه يهش سلام نكنم

خدايا شكرت از اينكه اين توانايي را ندارم تا بر دوش ديگران سوار بشم و ازشون سوئ استفاده كنم تا پله هاي ترقي را طي كنم!!!!!!!!!!!!!

خدايا شكرت از اينكه تحمل ميكنم دلم را بشكنن ولي تحمل نميكنم دل كسي را لگد مال كنم

خدايا شكر از اينكه تو را دارم



نوشته شده توسط دريا در ساعت 9:57 | لینک  |